|
سـفــر زیارتی ما به عتبات دقـیـقـا از سـاعــت ۹ صـبـح روز جـمـعـه ۱۹ آذرمـاه مـطـابـق با ۴ محرّم الحرام ۱۴۳۲ قــمری آغاز و ساعت ۸ صبح یک شنبه ۲۸ آذر به اتمام رســید ؛ یعنی ۱۰ روز کامل . ایـده ی نـگـارش این سفرنامه همان اوایـل مسیر به ذهنم خطور کرد و دست به قلم بردم . گرچه در وهله ی اوّل ، هدف تـنها ارضای غریزه ی نوشتن بود ، ولی در ادامه ی راه که هـمسفران - به شوخ یا جد ـ درخواست نسخه ای از آن را داشتـند ، تـصـمـیـم گرفـتـم تا با خارج نمودن این سفرنامه از حالت شخصی ، به آن وجهه ی عمومی تری بخشیده و در نهایت در وبلاگ نسبت به انتشارش مبادرت ورزم . شایان ذکر است در شروع کار عزم خود را جزم کرده بودم تا رویدادها را بلافاصله یا حدّاکثر با اختلافی چند ساعته ثبت و ضبط نمایم ؛ لیکن تنها دو روز اوّل - که داخل اتوبوس و در راه بودیم - به این خواسته نایل آمدم . در باب فاصله افتادن بین وقایع تا زمان نگارش آن همین بس که تا به حال فقط نیمی از سفرنامه را به رشته ی تحریر در آورده ام . از دیگر خواسته هایم این بود که پس از نوشتن کامل ، در فواصل زمانی مشخّص نسبت به نشر آن اقدام نمایم ، امّا بروز پاره ای مشکلات از جمله مصادف شدن با ایّام امتحانات پایان ترم موجب گردید تا کار نوشتن سفرنامه به فرجام نرسد . ضمن آن که چون ترسیدم مبادا گذر زمان - همچون بسیاری موارد - مرا از این اراده منصرف سازد ، لذا علاج را در این دیدم تا هر زمان فرصتی پدید آمد بخشی را در وبلاگ قرار دهم . آخرین نـکـتـه هم آن که قـبــل از حرکت ، شـماره ۲۹۰ مـجـلـّه هـمـشـهـری جــوان را تــهــیّه کرده بودم تا در فرصت های آزاد مطالعه ای نیز داشته باشم ، علی الخصوص که مـوضـوع اصـلی ، شـخـصـیـت مختار ثـقـفـی بـود و مصادف شدن با دهه ی اوّل محرّم نیز رنگ و بوی مــذهـبی تری به آن بـخـشـیـده بـود . فـارغ از این که تـنـهـا موفـّق به خـوانـدن چـنـد صفحه شـدم ، روز گـذشـتـه که بـه صـفـحـه « سـبـک زندگی - تـجربه خوب » رسـیـدم و مـوضـوعـش را « خاطره نویسی » یافـتـم ، عـزمم را بـیـش از پـیـش جـزم کردم تا هرچه سریع تر نسبت به نشر " ۴ گام عاشقی " همّت گمارم .
امروز ساعت ۹ صبح به خانه رسیدم و آخرین برگ از دفتر زیباترین سفر عمرم نیز ورق خورد . با شرایط معنوی که در نجف و پس از آن در بغداد و نیز کربلا وجود داشت ، ترجیح دادم علی رغم امکانی که برای دستیابی به اینترنت پدید آمده بود ، انتشار سفرنامه که عنوان " ۴ گام عاشقی " را برایش برگزیدم ، به زمان مراجعت از کشور عراق موکول کنم . به دلایل شرایط شدید امنیتی که در اماکن متبرّکه حکمفرما بود ، به هیچ وجه همراه داشتن گوشی و دوربین داخل حرم های شریف ائمّه میّسر نبود و موفّق به تهیّه گزارش تصویری نشدم . تنها چند عکس نه چندان دلچسب از بین الحرمین که ان شاءالله در هنگام مقتضی تقدیم خواهد شد .
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا تـشـنـه ی آب فـراتـم ای اجـل مـهلت بده تـا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا سال ها همچون همه ی عشاق ابا عبدالله این شعر رو زیر لب زمزمه می کردم تا اینکه امسال قسمت شد تا در ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان زائر عتبات عالیات باشم ! از شنبه شب که وارد نجف شدیم برای بار اول هستش که به کامپیوتر دسترسی پیدا کردم ! در حال نگارش سفرنامه ای نیز هستم که بیش تر تمایل داشتم روزانه منتشر کنم ولی چون هتل فاقد کافی نت بود ، لاجرم در نخستین فرصت به انتشار آن اقدام خواهم کرد .
این قدر مشغله م زیاد شده که پس از مدّت ها دوباره به وبلاگ سر زدم . وبـلاگـی کـه تـقـریـباً به حالت تعطیل درآمده بود . جالب تر آن که خودم هم حتــّی فرصت نمی کردم سر بزنم تا اگر نظری گذاشته شده بود ، خوانده و تأیید کنم . بـه هر حال مـشـکـلات زندگی مـسـبّب این دوری چند ماهه ی من گردید . گمان می بردم ۲ یا ۳ ماه است که وبـلاگـم به تعطیلات رفته ولی وقتی به تاریخ آخرین پست نگاه کردم تازه فهمیدم که عمر با چه سرعتی در گذر است . قریب به ۹ ماه از فضای مجازی دور بودم و در این مدّت بارها تصمیم داشتم تا مـطـلب جدیدی را کار کنم ؛ ولی مشغله های متعـدّد مانع می شد . عید نوروز ، آشـنـایـی من با وبلاگ « قطعه ۲۶ » ، مراسـم ارتـحـال حـضـرت امـام (ره) ، جـشـن ازدواج ، سفـر زیارتی و سیـاحتی سوریه و یا ماه مبارک رمضان هر کدام می تـوانـسـتـنـد موضوع خوبی برای نوشتن باشند ؛ ولی حوصله یاری نمی کرد تا دوباره دسـت به نـگـارش ببـرم . برای حسن مـطـلع لـیـالی پـر برکـت قـدر و ایّام شهادت مولای مـتــّـقـیان امیر مؤمنان (ع) را مغتنم شمرده و با استعانت از آن بزرگوار ضمن تقدیم قطعه شعری به ساحت مقـدّس ایشان و نیز ذکر چند حدیث که در طیّ ماه مبارک ، از لـسـان مـدّاحـان بـزرگـوار حـاج آقـا یـدالله بهتاش و حاج آقا عزیز اسماعیلی استماع نمودم ، در جهت به روز رسانی مجدّد اقدام می نمایم : سـحـر بـود و عـلی بود و خـدا بود چنان در سجده که از عالم جدا بود به شمشیری نمازش را شکـسـتـنـد کـلامــش با خـدایـش را شکسـتـنـد روزی رسول گرامی اسلام (ص) بر خانه ی امام علی (ع) حاضر شده و دقّ الباب نمودند . حضرت زهرا (س) به استقبال ایشان شتافتند ! پیغمبر اکرم (ص) سؤال کردند : آیا پسر عموی من خانه است ؟ حضرت فاطمه (س) پدر بزرگوارشان را به داخل راهنمایی نمودند . روز دیگر که رسـول الله (ص) بـا امـیرالمؤمنین (ع) کار داشـتـنـد ، مجدّداً به منزل ایشان مراجعه نموده و در را کوفتند . این بار نیز حضرت صدّیقه (س) در را گشودند . حضرت محمّد (س) پرسیدند : آیا علی خانه است ؟ حضرت زهرا (س) عرض کـردنـد : پـدر جـان ! ایـن چـه حالت است ؟ روز گذشته ایشان را پسر عمو خطاب کردی ولی امروز وی را به نام می خوانی ؟ آیا حکمتی در این کـار نـهـفـتـه اسـت ؟ حـضـرت خـتـمـی مرتـبـت (ص) پاسخ گـفـتـنـد : آری ، دخـتـرم ! آن روز چون وضو نداشتم ابا کردم تا وی را با نام خطاب کنم ! پـیـامبر (ص) می فرمایند : شبی در خواب جعفر طیّار (ع) و حمزه سیّدالشــّهدا (ع) را ملاقات کردم که در کمال آرامش ، در بـهـشـت رضـوان خـداونـد از رحـمـت و بـرکـت الهی مـتـنـعّم بودند . از ایـشـان سـؤال کـردم آن سـه چـیـز کـه بـیـش از سـایـر اعـمـال سـبـب گـردیـد تــا بــه چــنــیــن جایگاهی دست یابید کدام است ؟ آنان پاسخ دادند : نماز - اخفای صدقات - محبّت علی (ع) ۴ گروه هـسـتـنـد که حتــّـی در شب قدر نیز نصـیـبی از رحمت و مغـفرت خداوند نمی برند : عاق والدین - قاطع رحم - شخصی که با فرد دیگری قهر است - شرب خمر کننده امام زین العابدین (ع) خطاب به فرزندش چنین می فـرمایند : فرزندم ! با ۵ گروه رفاقت و مصاحبت نداشته باش ؛ دروغگـو - فاسق - نادان - بخیل - قاطع رحم
تـا زمانی که تـصویـر به طور کامل بارگـذاری شـود ، به نـقـطه ی وسـط عکـس نگاه کـنـید . با تـغـیـیـر یافـتن عکـس چه می بـیـنـیـد ؟ پـس از چـند ثـانیه ، چشم عکس واقعی را خواهـد دید ، که تصویری سیاه و سـفـیـد است !
نان سـنـگـک تـا زمانی که خـمـیـر و خـام است ، به همه ی سنگ ها حتــّـی ریزترین آن ها می چسبد ؛ امّا همین که پخته شد ، خیلی راحت از همه ی آن ها جدا خواهد شد . انسان هم همین طور است ؛ تا خام است ، دلبسته و وابسته است ؛ امّا همین که پخته شد ، خیلی راحت از این چیزهایی که به آن دلبسته و وابسته است ، دل بر می کند . اصحاب سبِدالشــّـهدا (ع) بر اثر آتش عشق ابی عبدالله (ع) پخته شده بودند ، لذا خیلی راحت از این دلـبـسـتـگـی هـا و از عزیزترین کسان و بستگان خود گذشتند . وقتی هم تهدید شدند که خانه هایشان را خراب خواهـنـد کـرد ، خـیـلی سـریـع و صریح نشانی خود را به تیرها بستـند و به وسیله ی کمان ها به سوی دشمنان پرتاب کردند ، چون هیچ دلبسته نبودند .
ابـتـدای بهار ، پـیچکی کـنار کاج قوی پـیکری شـروع به رشد کرد . از درخـت شـروع بـه بالا رفتن کرد و با گـذشت روزها بزرگ و بزرگ تر شد . تابستان به نوک درخت رسیده بود . از درخت پـرسـیـد : چه قدر زمان برد تا توانستی چنین قدّی پیدا کنی ؟ درخت جواب داد : نزدیک 30 سال ! پیچک با طعنه گفت : 30 سال ؟ پوزخندی زد و ادامه داد : به من نگاه کن ! من فقط طیّ چند ماه هم قـدّ تو شدم . کاج تـنومند ، امّا ، با خـونـسـردی پـاسخ گـفـت : پایـیـز جواب نـیـش و کـنـایـه هـایـت را خواهم داد . روزها از پی هـم گـذشت و گـذشت تا پـایـیـز از راه رسید . با شروع پایـیـز ، پـیـچـک رو به زردی گرایـیـد و کـم کـم داشـت خشک می شد . کاج گفت : اکنون قصد دارم تا جواب حرف های چند ماه پیش تو را بدهم . تو همان پیچکی هستی که با کمک گرفتن از من به سرعت رشد کردی ، مانند من اوج گرفتی و گمان می کردی اندازه ی من نیز توان داری ! حال این که این گـونه نـیـسـت . تـو از خـود نـیـرویـی نـداشتـی و بـه واسـطـه ی تـغـیـیـرات آب و هـوا و بـا یـاری مــن نـاگـهــان چـنـان رشدی یافـتی . ولی مـن به مرور زمان ریشه دواندم و بالـنده شدم . به هیچ کس تکـیه نکردم و با گذشت سالیانی دراز صاحب چـنیـن عظمت و قدرتی شدم . به زودی و با شروع زمستان ، تو از بین خواهی رفت ، ولی من برای سال های سال پا بر جا و استوار خواهم ماند . حالا در نـظـر بگـیـریـد درخت تـناور 30 ساله ی انـقـلاب اسـلامی مـان را کـه بـدون اتــّـکـا به شـرق و غـرب رشـد و نـمو خود را آغاز کرد و با خون صدها هزار شهید آبیاری شده است . و همین طور این پیچک های سبز [ شما بخوانید جلبک ] که در عرض چند ماه به دور درخت تـنـیـده و گـمان می بردند که هم اندازه ی او شـده انـد . اکـنون و با گـذشـت نـزدیـک 7 مـاه ، پایـیـز ایـنـان فـرا رسـیـده اسـت و دیـری نخواهـد پـایـیـد که خـشک شـده و از بـیـن مـی رونـد . و در نهایت همان درخت است که همیشه خواهد ماند و روز به روز نیز بر جلال و جبروتش افزوده خواهد شد .
یادمان نرود :حسین (ع) را منـتـظـرانـش کـشـتـنـد ! چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نـیامدی چه بغض ها که در گـلـو رسوب شد نـیـامدی عـصر یک جمعه ی دلگـیـر ، دلم گـفـت بگـویم ، بنویـسم ، که چرا عشق به انسان نرسیده ست و چرا آب به گـلدان نرسیده ست و هـنوزم که هـنوز است غم عـشق به پـایـان نـرسـیـده سـت ؟ بگو حافظ دل خسته ز شیراز بـیـایـد ، بـنـویـسـد که هـنوزم که هـنوز است چرا یوسف گـمـگـشـته به کـنعان نرسیده ست و چرا کـلـبـه ی احـزان بـه گــلـسـتـان نرسیده ست ؟ عصر این جمعه ی دلگـیر وجود تو کـنار دل هر بـیـدل آشـفـتـه شود حس ، تو کجایی گـل نرگس ؟ چه انـتـظـار عـجـیـبـی ! تو بـیـن مـنـتـظـران هم ، عـزیز من ، چه غـریـبـی ! عـجـیـب تـر کـه چه آسـان ، نـبـودنـت شـده عـادت ! چـه بـی خـیـال نـشـسـتـیـم ، نـه کـوشـشـی ، نـه وفـایـی ! فـقـط نـشـسـتـه و گـفـتـیـم : خـدا کـنـد کـه بـیـایـی . . . . . عـمـریـسـت که از حضور او جا مـانـدیـم در غـــربـت خــویــش تـنها مـانـدیـم او مـنــتـظـر اســـت تـا کــه ما بـرگـردیـم مایـیـم که در غـیـبـت کبری مـانـدیـم
مردم غـیـور و هـمـیـشـه در صـحـنـه ی تـهـران ، هـمـگـام و هم صدا با سراسر کشور ، عـصـر روز چـهـارشـنـبـه در مـیـدان انـقـلاب گـرد هـم آمـدنـد تـا عـمـل شـنـیـع مـنـافـقـیـن در روز عاشورا را محکوم نمایند . آهـن آب دیده را زنـگ عــوض نـمی کـند چهـره ی انقلاب را جنگ عـوض نمی کـند به خیل دشمنان بگو به کوری دو چشمتان مـطـیـع امر رهبری رنگ عـوض نمی کـند طعـنه و خنده به اشعار و شعارم بزنید تیر غم بر دل دیوانه و زارم بزنید در حـفـاظـت ز امـیرم عـلی خامنه ای می شـوم میـثم تمـّـار به دارم بزنید
در این آشـفـتـه بازاری که نـمـونه ی واضح "هر دم از این باغ بری می رسد" گشته است ، شـیـخ خـرفـت اصـلاحات برای چـنـدمـیـن بـار دسـت به قلم برده و در قالب ادبیاتی سخیف ، دور از شـأن و تـوهـیـن آمیز نظام اسلامی را به باد انـتـقـاد گرفته است . از مـتـن ایـن بـیـانـیـه این گونه برمی آید که وی از سرنوشت آیت الله منتظری درس نگرفته و ظاهراً تصمیم دارد تا راهی را که ایشان ۲۰ سال پـیـش پـیـمـوده اند ، خود تجربه کـند : إنــّـا لله وَ إنـّـا إلـَـیهِ راجـِـعـون
|
About![]()
Home
|